اگر بچه من بود

کودک خردسال

مرد قوی هیکل و پر زوری در روستایی زندگی می کرد. او همیشه به قدرت مشهور بود و در روستا که راه می رفت، همه از هیکل او و قدرت او صحبت می کردند. او همیشه خوش گذران بود و کاری به دیگران نداشت، ورزش می کرد و در زمین خود مشغول زراعت بود. در یکی از روزهای زمستانی، خانه ای در وسز شهر به آتش کشیده شد. بله، به خاطر مشکلات 2 خانواده، یکی از آن ها خانه دیگری را به آتش کشید. در میان سوختن خانه، مردم متوجه وجود یک بچه خردسال در خانه شدند. شعله های به حدی بود که کسی نمی توانست نزدیک آن شود. بچه در حال داد زدن بود که مرد پر زور رسید. مردم سریعا از اون خواستن وارد خانه بشود و کودک را نجات دهد. او که تا بحال به میان آتش نرفته بود، سعی کرد خود را امتحان کند. هر چه تلاش میکرد، وقتی به اولین زبانه می رسید، نمی توانت جلوتر برود و دود مسیر را نامشخص کرده بود. میدید شرایط سخت است و مردم از او انتظار دارند و برای وجهه خودش مناسب نبود که کم بیاورد. پس دوباره سعی کرد و باز هم نتوانست. رو به مردم کرد و گفت نمی شود، چون من نتوانستم، پس هیچکس نمی تواند. مردم هم که به خود نگاه می کردند، همین را در میافتند. در همین زمان زنی به سرعت وارد خانه آتش گرفته شد و بع از لحظاتی، کودک را به بغل گرفته بود و از در خارج شد. بله درست حدس زدید، مادر کودک بود!

نکته زیبایی که در این داستان نسبتا کلیشه ای وجود دارد، میزان انگیزه فرد در انجام کارهاست. اگر شما انگیزه کافی برای انجام کاری نداشته باشید، هر چقدر هم شرایط خوبی داشته باشید، باز نمی توانید آن کار را به بهترین شکل انجام دهید. شاید شروع کنید، ولی بعد از مدت کوتاهی ناامید می شوید و بدتر اینکه دیگران را هم از انجام آن کار منع می کنید.

مادر کودک، انگیزه کاملا قوی داشت و مطمئن به انجام این عمل بود، پس بدون درنگی وارد عمل شد. ولی مرد قوی با اینکه قدرت انجام کار را داشت، ولی انگیزه کافی نداشت و دید خطر کار زیاد است. ما هم روزانه با این چالش های فکری مواجه هستیم که این کار را بکنم یا نه! بهترین شروع این است که انگیزه قوی و کافی و مستحکم برای انجام کاری داشته باشید، آن را مرور کنید و بعد اقدام کنید. نتیجه را خواهید دید.

اگر بچه شما بود، به آتش نمیزدید؟

م. شیخی

→ خواندن مطلب قبلی

من رژیم دارم

نوشتن نظر شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *